غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
86
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
با من باشد در درجهء من روز قيامت آمرزيده و از ابو الصلت روايت است كه گفت از دعبل شنيدم كه گفت چون اين دو بيت را بر امام رضى اللّه عنه خواندم كه شعر خروج امام لا محالة خارج * يقوم على اسم اللّه و البركات يميز فينا كل حق و باطل * و يجزى على النعماء و النقمات بگريست گريستنى سخت بعد از آن سر بالا كرده گفت ( يا خزاعى نطق روح القدس على لسانك بهذين البيتين ) آيا ميدانى كه كيست اين امام و كى بيرون خواهد آمد گفتم نميدانم مگر آنكه شنيدم كه امامى ظهور خواهد نمود از شما كه زمين را از عدل پر كند پس گفت اى دعبل امام بعد از من محمد پسر من و پس از محمد پسر اوست على و بعد از على ولد اوست حسن ( و بعد الحسن ابنه الحجة القائم المنتظر فى غيبة المطاع فى ظهوره لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول اللّه ذلك اليوم حتى يخرج فيملاء الارض عدلا كما ملئت جورا ) در كشف الغمه مذكور است كه مردى از اهل خراسان امام رضا عليه التحية و الغفران را گفت يا بن رسول اللّه ديدم رسول خدا را صلى اللّه عليه و سلم در خواب كه گوئيا مرا ميگويد كه ( كيف انتم اذا دفن فى ارضكم بضعتى و استحفظتم وديعتى و غيب فى ثراكم لحمى ) پس امام رضا رضى اللّه عنه او را گفت منم كه مدفون خواهم شد در زمين شما و منم بضعهء از پيغمبر شما و منم آن وديعت و لحم پس آنكس كه مرا زيارت كند در حالى كه بداند آنچه واجب گردانيده است خداى تعالى از حق من و اطاعت من پس من و پدران من شفيعان او خواهيم بود و در روز قيامت و آنكس كه باشيم ما شيعيان او نجات مىيابد و اگرچه باشد برو مقدار گناه جن و انس ( و لقد حدثنى ابى عن جدى عن ابيه ان رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم قال من زارنى فى منامه فقد زارنى فان الشيطان لا يتمثل فى صورتى و لا فى صورة احد من اوصيائى و لا فى صورة احد من شيعتهم ان الرؤيا الصادقه جزء من سبعين جزأ من النبوة ) پوشيده نماند كه امثال اين مقال از آن امام خجستهمآل بسيار منقولست اما راقم حروف از اطناب و املال انديشيده درين گفتار بر همين مقدار اختصار نمود و هو الغفور الودود ذكر بيعت مأمون با امام رضا عليه السّلام و ايراد كيفيت وفات آن جناب و حكاياتى كه مناسب است بدان باب علماء افادتمآب و فضلاء فصاحتاياب آوردهاند كه در آن اوان كه مامون در ممالك عالم نافذ فرمان بود زمام ايالت ولايت عراق عرب را در قبضهء اقتدار حسن بن سهل نهاد و خود در بلده مرو اقامت مينمود و در آن اوان در اطراف ممالك حجاز و يمن غبار فتنه و آشوب ارتفاع يافته بعضى از سادات اهلبيت بطمع خلافت رايت مخالفت افراشتند و چون مردم عراق بحكومت حسن بن سهل راضى نبودند جمعى كثير بمبايعت و مطاوعت علويان پرداخته خلاف مامونرا سهل و آسان پنداشتند و اين اخبار در مرو بسمع مامون رسيده با فضل بن سهل ذو الرياستين كه مقربترين اركان دولت او بود قرعهء مشورت در ميان انداخت كه آيا استقامت امور ملك و ملت بكدام تدبير تيسير پذيرد و بنابر استصواب فضل